برای عضویت در سایت نیاز به ثبت نام ندارید! کافیست در یکی از سرویسهای گوگل، فیسبوک یا یاهو عضو باشید و از گزینه ورود استفاده کنید. این روش در بسیاری از سایتهای بزرگ استفاده می‌گردد و شما را از بیادسپاری یک نام کاربری و رمز عبور دیگر بی‌نیاز می‌کند. این کار از طریق پروتکول امن OAUTH2 صورت می‌پذیرد. برای اطلاعات بیشتر، صفحه مربوطه در ویکی‌پدیا را بخوانید.

سفر کیا به دنیای خاطره های ۲۲ ساله

جمعه، ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۰۱:۴۵ — ایسنا

از بانک ملی آمده بود. می گفتند آقای گل باشگاه های تهران بوده و بسیار با استعداد و آینده دار است. البته تنها خرید سال ۱۳۷۴ سرخ‌ها نبود و در انبوه ستارگانی که امیر عابدینی برای یورگن گده دست چین کرده بود، گم بود.


مهدی مهدوی‌کیا

پرسپولیس چند ماه قبل در شهرآورد تهران نقره داغ شده بود و گذشته از نتیجه بازی که سه بر صفر به سود آبی پوشان پایتخت اعلام شده بود، باید به محرومیت چندین و چند ساله بزرگانش تن می داد. مهدی مهدوی کیا یکی از جایگزین‌ها بود. او در همان نخست فصل حضورش با پرسپولیس قهرمان جام آزادگان شد. در ادامه به تیم ملی راه یافت. پیراهن بوخوم، هامبورگ، اینتراخت فرانکفورت را پوشید. کاپیتان تیم ملی ایران و مرد سال فوتبال آسیا شد. از بوندسلیگا به ایران بازگشت و اکنون به پایان راهی رسیده که روزی برایش از بانک ملی تهران شروع شده بود...

"آقا مهدی" بیست و چند سال بعد از شروع فوتبالش در بانک ملی به خاستگاه فوتبالش برگشت تا با خودش و با ما خاطره های ورزشی خود را مرور کند. با خودش و ما از آن درخت هایی که روزگاری در سایه شان با هم تیمی هاش غذا می خوردند و می خوابیدند، گفت. از چاه آبی که از آنجا آب می نوشیدند و تقلب های ورزشی دوران کودکی و نوجوانی. مانند همیشه آرام و فروتن بود. از او پرسیدیم، آیا "توماس دال" شخصیت منفور ورزشی اوست؟ "هرگز" پاسخی بود که شنیدیم. ولی برای ما بود و هست. دال برای خودش هر که می خواست، باشد ولی ستاره ما را بی دلیل روی نیمکت نشاند و ما را هفته‌ها چشم به راه گذاشت تا "لژیونر" بوندسلیگایی مان را در میدان حاضر ببینیم. اظهار تاسف، ندامت یا پشیمانی دال هم دردی از دردهای ما را دوا نمی کند. ما دوست داشتیم "میییییییدی" را درون میدان ببینیم. همچنان که بعدها در کنار "اووه زیلر"، نماد باشگاه هامبورگ در تیم قرن هامبورگ دیدیم. ما مهدی مهدوی کیا را درون گود دوست داشتیم نه بیرون و کنارش. دلمان نمی خواست نیمکت نشینی "آقای بااخلاق" فوتبالمان را ببینیم. درست مثل اشک هایی که در بدرقه مادر ریخت و اشک های آن شب "نودی". آقا یحیی! آیا ما فوتبال دوستان ایرانی کم اشک ریختن ستارگان مان را دیده بودیم؟ هنوز خاطره اشک هایی که در ورزشگاه آزادی بعد از بازی با ایرلندجنوبی می ریختی، از یادمان نرفته بود که ...

"موشک" خیال خداحافظی دارد. خیال آویختن کفش‌ها و رفتن به دنیای خاطره ها. ولی ما با آقای مهدی مهدوی کیا خداحافظی نمی کنیم. چه کسی خواسته و به دلخواه با خاطره های خوبش خداحافظی کرده که ما بکنیم؟ آدمی همیشه به خیال های دورش و خاطره های شیرینش سلام می کند.

جناب آقای مهدی مهدوی کیا سلام و بسیار سلام! درود و فراوان درود ...

"آقا مهدی" بیست و چند سال بعد از شروع فوتبالش با خبرنگاران ایسنا خاطره های ورزشی خود را مرور کرد. برای زنده کردن گذشته های دیر و دور "کیا" را به باشگاه بانک ملی بردیم و روی نخستین چمن زندگی فوتبالی اش نشاندیم تا با ما از گذشته بگوید. البته این مصاحبه دو مهمان ویژه داشت، یکی کتابفروش نخستین معلم ورزش مهدی و دیگری رحیم میرآخوری اولین مربی کاپیتان سابق تیم ملی در بانک ملی.

آنچه در ادامه می آید گفت و گویست به مناسبت خداحافظی مهدوی کیا.

مهدی مهدوی‌کیا بعد از نزدیک به دو دهه به زمینی بازگشته که فوتبال را از آن شروع کرده است.

اگر اجازه بدهید اول آقا رحیم و آقای کتابفروش صحبت کنند و بگویند که اصلا چه شد من به اینجا آمدم و اصلا چطور ورزش را شروع کردم. یاد می‌آید که مدرسه من در در منطقه ۱۴ در خیابان خاوران بود. تا سال پنجم دبستان متاسفانه سیستم به گونه‌ای بود که معلم‌های ورزش آن بالا می‌نشستند و یک توپ پلاستیکی دست بچه‌ها می‌دادند تا برای خودشان بازی کنند. اما از زمانی که آقای کتابفروش به مدرسه ما آمد به کل ورزش مدرسه ما را متحول کرد. آن موقع من پنجم دبستان بودم. وقتی ایشان آمدند ما در همه رشته‌های ورزشی تیم دادیم و شرکت کردیم و جالب اینجاست که استعدادهای خوبی از همان مدرسه به ورزش معرفی شد. در رشته دوومیدانی استعدادهای خوبی داشتیم. خود من هم در دوی سرعت و هم در دوی استقامت قهرمان می‌شدم. حالا نمی‌دانم خدا یک بدنی به ما داده بود که ما هم استقامتی کار می‌کردیم و هم سرعتی. بعد از آن هندبال را شروع کردم که تیم ما در منطقه زبانزد شد. ۵ – ۶ بازیکن‌مان به تیم منطقه راه یافتند. بعد هم وارد بسکتبال و والیبال شدیم. یعنی تمام رشته‌ها را بازی کردیم و آخر سر هم به فوتبال وارد شدم. یادم می‌آید که آقای کتابفروش ساعت ۵:۳۰ – ۶ صبح جلوی مدرسه ما را جمع می‌کرد و به محل مسابقه می‌برد. واقعا خیلی علاقه‌مند بود و از جیب خودش هم خرج می‌کرد. مینی‌بوس می‌گرفت و ما را به ورزشگاه ۱۷ شهریور می‌برد. خیلی زحمت کشید و من هم همیشه از او یاد کرده‌ام. در زندگی ورزشی‌ام خیلی تاثیرگذار بود و آن استعدادی که درون من بود را پیدا کرد و تلاش کرد که شکوفا شود. همیشه اعتقاد داشتم که اگر ورزش مدارس ما درست شود و معلم‌ ورزش‌های خوبی داشته باشیم، خیلی به رشد ورزش‌مان کمک می‌کند. ایشان واقعا یک معلم نمونه است که من همیشه از او یاد کرده‌ام. یکی از افرادی است که همیشه به او احترام می‌گذارم از نظر اخلاقی هم نمونه است. یک شانسی که من آوردم این بود که زمانی که ورزشم را شروع کردم معلم‌های نمونه‌ای داشتم. بعد از کار با آقای کتابفروش به بانک ملی آمدم. آقای شفیعی اولین مربی من بود. بعد با آقایان میرآخوری و دوستی‌مهر کار کردم. همه جدا از بحث فنی به لحاظ اخلاقی هم الگو بودند و من در زندگی ورزشی‌ام همواره از آن‌ها استفاده کردم. تقریبا ۲۲ سال پیش بود یعنی اواخر سال ۶۹ که من فوتبالم را از همین جا شروع کردم. سکوهایی که در سمت راست زمین الان می‌بینید آن موقع در سمت چپ بود. یک روز با یکی از دوستانم به نام مجتبی زین‌الدینی تصمیم گرفتیم در تست‌های تیم بانک ملی شرکت کنیم. یادم می‌آید برادرم در آن زمان یکی از کفش‌های ایرانی المپیک داشت که خیلی برایم بزرگ بود. یک جوراب خیلی بزرگ پوشیدم و با همان کفش‌ها به محل تست آمدم. حیف؛ در آن زمان در همین زمین ۵ هزار بازیکن می‌نشست تا ۲۰ بازیکن را از بین آن‌ها انتخاب کنند و به رده‌های پایه ببرند. به هر ۲۲ نفر حدود ۵ – ۶ دقیقه بازی بیشتر نمی‌رسید و باید در همان ۵ – ۶ دقیقه خود را نشان می‌دادند تا انتخاب شوند. حالا از شانس یادم می‌آید که دقیقا همین جا کنار همین دروازه یک توپ به دست آوردم و بعد از دریبل کردن دو سه نفر گل زدم. در آن زمان بانک ملی مربی به نام پرویز صادقی داشت. او بلافاصله من را صدا کرد و گفت که شما مدارکت را بیاور تا برای تیم انتخاب شوی. بعد از آن به خانه رفتم تا یک روز به تمرین‌های تیم بیایم اما متاسفانه یک بیماری گرفتم و از کمر به پایین به طور کل فلج شدم و سه، چهار ماه از همه چیز دور بودم.

* فلج شدید؟! تا الان در این باره صحبت نکرده بودید؟

من یک بیماری به نام تب مالت گرفتم که متاسفانه تشخیص‌های اشتباهی انجام شد و به من می‌گفتند که روماتیسم داری. آمپول‌های اشتباه به من زدند و خلاصه فلج شدم. اما بعد از اینکه بالاخره بیماری من را تشخیص دادند و در ۶۰ روز ۶۰ آمپول زدم، خوب شدم و کارم را در باشگاه بانک ملی شروع کردم. شرایطم طوری بود که باید روزی یک بار این آمپولها را می زدم. خلاصه کارم شده بود که هر روز صبح زود جلوی درمانگاه منتظر باشم، تا در درمانگاه باز شود و آمپولم را بزنم. اینطوری شد که توانستم، آن بیماری و فلجی که از کمر به پایینم را مبتلا کرده بود را پشت سر بگذارم.


*‌ آقای کتابفروش به عنوان اولین معلم ورزش مهدی، چه شد که استعداد او را کشف کردید.

این خیلی واضح است. از کوزه همان برون تراود که در اوست. این موضوع اصلا ارتباطی به ما ندارد. ماشاءالله خداوند اینقدر به مهدوی‌کیا استعداد داده که هرچه بگوییم کم است. با بچه‌ها که کار می‌کردیم در رشته‌های مختلف تست می‌گرفتیم. طبیعتا هر دانش‌آموزی در یک رشته استعداد دارد اما ویژگی خوبی آن زمان داشت این بود که ما می‌توانستیم همه بچه‌ها را در همه رشته‌ها به صورت نامحدود شرکت دهیم. مهدوی‌کیا هم در همه رشته‌ها شرکت می‌کرد. من از مسابقه‌های او عکس‌های زیادی داشتم اما آنقدر فامیل و دوستان این عکس‌ها را گرفتند که الان دیگر چیزی از آن‌ها باقی نمانده است. در مسابقه‌های خارجی‌های مقیم تهران برای همه تعجب‌آور بود که وقتی دوی ۶۰ متر را استارت می‌زدند مهدوی کیا به خط پایان رسیده بود اما بقیه تازه ۳۰ متر را طی کرده بودند.

مهدوی کیا: جالب است این را برایتان بگویم که خواهرم یک کتانی آدیداس داشت که آن را می‌گرفتم و در مسابقه‌ها استفاده می‌کردم. در آن روز از طریق رییس منطقه ۱۴ برای من یک کتانی مخصوص دوومیدانی آوردند که جلویش میخ داشت. من آن کفش را پوشیدم و باعث شد من در ۶۰ متر ۲۰ – ۳۰ متر از بقیه جلو بیفتم.

کتابفروش: تعجب همه از این بود که در دوی ۱۵۰۰ متر که استقامتی است باز هم مهدوی‌کیا از همه خیلی جلو می‌افتاد و اول می‌شد. مهدی جزو استثناهاست اما در مدارس باید حتما این کار انجام شود. از بچه‌ها تست گرفته شود. حیف است که استعداد جوان‌ها شناخته نشود. متاسفانه با بی‌توجهی بعضی از همکاران ما این اتفاق می‌افتد. اما ما سعی می‌کردیم این موضوع رخ ندهد و در رشته‌های مختلف از بچه‌ها تست می‌گرفتیم. ژیمناستیک، هندبال، والیبال و الحمدلله مهدوی‌کیا نقطه قوت همه تیم‌های ما بود. یادم می‌آید که مهدی به مسابقه‌های هندبال قهرمانی کشور رفته بود. در آن بازی‌ها ۱۹ گل به تیم خراسان زد. مسئول کنفدراسیون هندبال آسیا که برای بازدید از آن مسابقه‌ها آمده بود بعد از بازی دست در گردن مهدوی‌کیا انداخت و او را در آغوش گرفت و می‌گفت واقعا مهدوی کیا چطور موجودی است. این است که اگر فردی که استعدادش را دارد آن استعداد تشخیص داده نشود، همین طور مثل یک دانش آموز معمولی در جامعه رشد پیدا می‌کند و هیچ فرصتی هم به او داده نمی‌شود.


مهدوی‌کیا: جا دارد یاد کنم از آقای فتحی که یک معلم خوب در منطقه ما بود. چند سال پیش هم که به ورزشگاه ۱۷ شهریور رفته بودم او را دیدم که هنوز هم در هندبال کار می‌کند. در آن زمان تیم هندبال ما به مسابقه‌های قهرمانی کشور رفت. در آن بازی‌ها سوم شدیم اما حق‌مان قهرمانی بود. من در همان بازی‌ها ۶۳ گل زدم. هندبالم خیلی بهتر از فوتبالم بود.

* خوش‌شانسی فوتبال بود که مهدی‌ مهدوی‌کیا از هندبال دل بکند یا اینکه از شانس خودتان بود که به فوتبال آمدید.

من قبل از اینکه به فوتبال بیایم ۴ سال شب و روز هندبال را تمرین کردم. مربی خیلی خوبی هم داشتیم. قرار بود تیم ملی نوجوانانی هم تشکیل شود که من کاپیتان آن باشم اما منحل شد. جالب این است که من در باشگاه بانک ملی فوتبال بازی می‌کردم اما در رقابت‌های هندبال قهرمانی کشور شرکت کردم و دوم شدیم اما متاسفانه هندبال ورزشی است که در ایران به آن صورت جای پیشرفت نداشت و این شد که فوتبال را انتخاب کردم.

* آقای میرآخوری نام بانک ملی تقریبا با نام شما عجین شده است. درباره آن روزهایی که با مهدوی کیا کار می‌کردید صحبت کنید.

خیلی خوشحالم که مهدوی کیا به خانه خودش برگشته است. بانک ملی نزدیک به ۴۰ سال در کار بازیکن‌سازی سابقه داشته است و بازیکنان زیادی را به تیم‌های ملی و تیم‌های رده اول کشور معرفی کرده است. الان باعث تاسف است که وقتی خاطرات گذشته را مرور می‌کنیم، آدم غصه‌اش می‌گیرد که چنین امکاناتی وجود داشته باشد و فعالیتی نباشد. بعد ما شاهد این هستیم که بازیکنان درجه سه چهار آفریقایی به فوتبال‌مان وارد می‌شوند که کیفیت بالایی ندارند. هزینه‌های بالایی هم خرج آن‌ها می‌شود در صورتی که دیگر خبری از باشگاه‌هایی مثل بانک ملی و باشگاه‌های سازنده دیگر نیست. در آن سال‌ها در هر رده نزدیک به هزار تا هزار و ۲۰۰ نفر برای تست دادن می‌آمدند و در مجموع ۵ هزار بازیکن تست می‌دادند تا برای تیم بانک ملی انتخاب شوند. در طول فعالیت بانک ملی این باشگاه حتی یک ریال هم بابت عضویت بچه‌ها در تیم‌های این باشگاه نمی‌گرفت چیزی که الان متاسفانه خیلی مشاهده می‌شود. بازیکنان در آن زمان از رده‌های پایین شروع می‌کردند و یکی یکی به رده بالاتر می‌رسیدند اما مهدوی‌کیا همزمان در رده‌های امید، جوانان و بزرگسالان بازی می‌کرد. باشگاه بانک ملی علاوه بر اینکه به مسائل فنی اهمیت خاصی می‌داد برای رفتار و کردار بازیکن هم ارزش زیادی قائل می‌شد. همه مربیان ما چون معلم ورزش هم بودند،‌ به این مسائل اخلاقی توجه می‌کردند که نمونه بارز این موضوع مهدوی‌کیاست که ۱۰ – ۱۲ سال در بالاترین سطح فوتبال بازی کرد اما خصوصیات و اخلاقی و افتادگی خودش را حفظ می‌کند. خیلی سخت است که الان یک بازیکن جوان به قلب اروپا برود و در عین بازی کردن به این مسائل اخلاقی هم توجه کند. با این حال باید توجه داشت که مهدی قبل از اینکه در باشگاه بانک ملی و مدرسه پرورش پیدا کند در یک خانواده متعهد بزرگ شده بود. خانواده‌ای که اعتقاد قلبی به ائمه معصومین (ع) داشتند و این شد که نتیجه کار مهدی مهدوی‌کیا شده است. زمانی که ما مهدی را به تیم بزرگسالان آوردیم حسین فرکی هم در تیم ما آخرین سال‌های حضورش را می‌گذراند. ما دیدیم وقتی مهدی در رده‌های جوانان وامید آقای گل شده لازم دیدیم که در بزرگسالان هم حتما از او استفاده کنیم تا خودش را نشان دهد. این طور شد که به طور ثابت هم از او و هم از لیث ناصری استفاده می‌کردیم.


* قبل از آنکه به دوران حضور شما در بانک ملی برسیم، از دوره بعد از دبستان بگویید.

مهدوی‌کیا: مدرسه دبستان و راهنمایی من با هم ۱۰ متر فاصله داشتند. پنجشنبه‌ها بعدازظهر که مدرسه تعطیل می‌شد در حیات مدرسه بین معلمان فوتبال برگزار می‌شد و من تنها دانش‌آموزی بودم که با معلمان بازی می‌کردم. در آن زمان با مدیر مدرسه رابطه خوبی داشتم و هر هفته با معلمان تا ساعت ۷ – ۸ بازی می‌کردیم و این رابطه را حفظ کردیم. زمانی که به بانک ملی آمدم و انتخاب شدم آقای شاهرخی هم حضور داشتند. همین گوشه زمین بود. هیچ وقت یادم نمی‌رود. شاهرخی همه ما را جمع کرد و گفت درست است که شما فوتبال بازی می‌کنید اما هر کس که درسش از همه بهتر باشد و کارنامه‌اش را بیاورد من به او جایزه می‌دهم. یادم می‌آید که آن موقع سوم راهنمایی بودم و معدلم ۱۹.۵۷ بودم کارنامه‌ام را بردم و جایزه‌ام را هم گرفتم. یعنی جدا از بحث فوتبال به درس هم خیلی اهمیت می‌دادم. خوشبختانه در همه رشته‌های ورزشی که بودم درسم را هم در کنارش می‌خواندم و همیشه جزو سه شاگرد اول کلاس بودم. اگر به مدرسه راهنمایی ما یعنی پاسداران اسلام بروید، همیشه عکس سه شاگرد اول را بالای سر در مدرسه می‌زدند. همیشه عکس من آن بالا بود. اما از سال دوم دبیرستان که دیگر درگیر اردوهای تیم‌ ملی جوانان شدم دیگر نتوانستم به درسم برسم حتی چهارم دبیرستان فقط ۱۰ روز توانستم به مدرسه بروم. در آن زمان در تیم ملی امید با حسن حبیبی کار می‌کردیم. فوتبال به درسم لطمه زد اما باز هم خوشحالم که به پیشرفتی که می‌خواستم در فوتبال رسیدم. آقای میرآخوری به حضور من و فرکی در تیم بانک ملی اشاره کردند. خاطره‌ای در این باره برایتان تعریف می‌کنم. آخرین بازی فرکی بود در باشگاه آرارات، من با او خط حمله تیم را تشکیل می‌دادیم. نمی‌دانم تا کجای فرکی بودم اما قد او خیلی از من بلندتر بود. یادش بخیر با هم همبازی بودیم. اوایل ۱۷ سالگی بودیم و من تازه به تیم جوانان بانک ملی آمده بودم. چند تا از مهاجمان اصلی تیم مصدوم شده بودند آقای میرآخوری مرا دعوت کرد به بازی در ورزشگاه راه‌آهن. در بازی اولی که به تیم بزرگسالان آمدم، چها گل زدم. ساعت دو تا چهار، مدرسه فوتبال بود و من خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایم را می‌آوردم. بعد یک ساعت من اختصاصی کار می‌کردم. آقای دوستی یک دروازه‌بان را می‌آورد و به من ۲۰، ۳۰ تا توپ می‌داد تا تمرین شوت‌زنی کنم. یادش بخیر بغل همان درختی که ته زمین است، ناهارمان را می‌خوردیم، همانجا استراحتی هم می‌کردیم بعد ساعت دو تا چهار تمرین نوجوانان شروع می‌شد، ساعت ۶ هم تمرین جوانان بود و من باز هم با تیم تمرین می‌کردم. بعد از آن تمرین می‌خواستم بروم که آقای میرآخوری می‌گفت بایستد و با ما هم تمرین کن! یعنی روزی ۷، ۸ ساعت تمرین می‌کردم. واقعا کار می‌کردیم. اگر الان در فوتبال مملکتمان دیگر بازیکن جوان خوبی آنچنان نمی‌بینیم به این خاطر است که این زمین‌ها از بین رفته است. بعد از اینکه از بین ۵ هزار نفر، ۲۰ بازیکن را انتخاب می‌کردند، از روی اصول و برنامه به شدت با آنها تمرین می‌کردند. هر سال حداقل ۵، ۶ بازیکن خوب به فوتبال ایران معرفی می‌کردند. الان هر بازیکنی در فوتبال ایران بتواند سانتر کند و از کنار زمین پاس بدهد و حرکت کند، من می‌گویم از مکتب بانک ملی بوده است. ما به این تیر دروازه حلقه آویزان می‌کردیم و باید سانترهایمان را از درون این حلقه رد می‌کردیم. این کارها را ما در سن ۱۶، ۱۷ سالگی انجام می‌دادیم. الان بازیکن ما که به سن ۲۳، ۲۴ سالگی می‌رسد، تازه می‌خواهند استپ‌کردن را به او یاد بدهند. اینها مسائلی بوده که ما در نوجوانی تکمیل کرده‌ایم. در سال ۷۳ تیم بهمن که آن همه بازیکن خوب مثل خاکپور، استیلی، مدیرروستا با مربیگری فیروز کریمی و همچنین تیم فتح با مربیگری همایون شاهرخی و با بازیکنانی مثل خداداد عزیزی و... اول شدیم. امکانات ما در آن زمان زیاد نبود. من در سال اول حضورم در بانک ملی من در سال اول حضورم در بانک ملی ماهی هزار تومان حقوق می‌گرفتم. ماه اول پول‌مان را در یک پاکت گذاشتند و به ما دادند. ما پرسیدیم این دیگر چیست مگر به ما حقوق هم می‌دهند؟ با تعجب می پرسیدیم یعنی هم بازی کنیم هم پول بگیریم! بعد از آن مسابقه‌ها در رقابت‌های قهرمانی کشور هم شرکت کردیم و آن‌جا هم همه تیم‌ها را بردیم. حالا همه شهرستان‌ها را با اتوبوس می‌رفتیم. آقای میرآخوری و آقای نجفی که کنار من نشسته‌اند یادشان است. با چنین امکاناتی می‌رفتیم و همه تیم‌ها را هم می‌بردیم فقط به این خاطر که اینجا با عشق کار می‌کردیم و بازیکنان واقعا دل به کار می‌دادند.

* یعنی شما به گونه‌ای مسبب خداحافظی فرکی هم شدید؟

مهدوی‌کیا با خنده: نه. او در آخرین بازی‌اش در دقیقه ۲۰ دچار مصدومیت شد که فکر می‌کنم از ناحیه همسترینگ بود و بعد هم سال آخر فوتبال‌شان بود و بعد از آن بازی از فوتبال خداحافظی کردند.


* آقای کتابفروش از دوران کودکی مهدوی‌کیا بگویید. او همیشه فرد آرامی بوده است. شما چیزی از شیطنت‌های او به یاد دارید؟

کتابفروش: مهدوی‌کیا از همان بچگی خصوصیات اخلاقی مثبت داشت و زیاد هم شیطنت نمی‌کرد. ماشاءالله مهدی پر از انرژی بود. یک خاطره دیگر برای شما تعریف کنم. ورزشکار باید ویژگی‌هایی مثل سرعت و استقامت داشته باشد که از این خصوصیات مهدی صحبت کردیم اما موضوع دیگر قدرت است. یک بازی هندبال داشتیم که تیم مقابل توپ را لو داد. مهدوی‌کیا خط‌زن بود. یک بار از وسط زمین هندبال چنان شوتی به سمت دروازه زد که توپ به تیر دروازه برخورد کرد و به سمت بالا کمانه کرد. دروازه‌بان تا آمد توپ را در دست بگیرد، توپ در دستانش له شده بود چرا که قبل از آن باد توپ در حین رسیدن به او خالی شد. یعنی آنقدر با قدرت شوت زده بود که توپ پنچر شد. شیطنت‌های مهدوی‌کیا این گونه بود.

* شما پس از گذشت بیش از ۲۰ سال از دورانی که مهدوی‌کیا شاگردتان بود همچنان با او ارتباط دارید. آیا افراد دیگری بوده‌اند که کماکان با آن‌ها هم در ارتباط باشید؟ اصلا می شود سراغ داشت ورزشکار دیگری را که بعد از بیست و چند سال همچنان با اولین معلمش ارتباط داشته باشد؟

کتابفروش: افراد متعددی بودند که در رشته‌های مختلف از جمله دوچرخه‌سواری وارد شدند اما شاید امکان موفق شدن را نداشتند. این هم یکی دیگر از خصوصیات خوب مهدی است که در محله‌ای زندگی می‌کرد که شرایط چندان خوبی نداشت. خود مهدی بهتر می‌داند. خیلی از افراد بودند که منحرف شدند و به راه‌های دیگری رفتند اما چنین شخصیتی که بتواند از آن محله سربلند بیرون بیاید خیلی مهم است. به هر حال آن افراد نتوانستند به جایی برسد شاید شانس با آن‌ها یار نبوده اما به نظر من شانس همه چیز نیست. شانس قسمتی از موفقیت افراد است. اما وقتی از آن زمان به مهدی می‌گویم که تو به تیم ملی می‌رسی هر کس دیگری نمی‌رود. الان هم به شما می‌گویم که پایان کار مهدی نیست. او پتانسیل‌های زیادی دارد و می‌تواند در مربی‌گری به جاهای خوبی برسد. حتما مربی سربلند و موفقی خواهد شد.

* ارتباط شما چگونه بود؟ آیا بعد از اینکه مهدوی کیا به موفقیت رسید متوجه شدید که یکی از شاگردان‌تان به جایی رسیده یا اینکه پیش از آن هم با هم ارتباط داشتید؟

کتابفروش: ما کماکان با هم در ارتباط بودیم. دورادور با هم تماس داشتیم. هرچند وقت یک بار همدیگر را می‌دیدیم. همیشه رابطه‌مان خوب بوده و فکر نمی‌کنم چیز خاصی بتواند باعث جدایی ما شود


* آقای مهدوی‌کیا چه زمانی از هندبال به سمت فوتبال رفتید؟

زمانی که در بانک ملی فوتبال را شروع کردم دیگر هندبال را به طور کل کنار گذاشتم. خاطره دیگری برایتان بگویم، بعد این همه سال ایرادیدی ندارد که این قضیه را فاش کنم. وقتی مسابقه‌های هندبال تهران شروع شد من در تیم منطقه ۱۴ بودم. تیم ما آن سال قهرمان شد. معلم ورزشی داشتیم به نام آقای کاشانی که ایشان خیلی دوست داشت من را به رشته فوتبال ببرد. یک دانش‌آموز در مدرسه داشتیم که تقریبا هم‌فامیلی من بود و نام خانوادگی‌اش مهدوی بود. یک کارت برای من درست کردند، اسم و فامیلی او بود اما عکس من روی آن کارت بود. یعنی من در مسابقه‌های هندبال بازی می‌کردم و در رقابت‌های فوتبال هم حضور داشتم. بعد در رقابت‌های هندبال قهرمان تهران شدیم، در فوتبال در فینال به منطقه ۱۵ خوردیم. مرز منطقه ۱۴ و ۱۵ همین خیابان خاوران است. همه مربیان و دانش‌آموزان آن‌ها من را می‌شناختند و من روز فینال برای تیم فوتبال‌مان بازی نکردم چرا که اگر بازی می‌کردم بازی ۳ بر صفر به سود حریف می‌شد. نرفتم و بازی را هم باختیم. فردا آن روز آقای کاشانی خیلی از دست من شاکی بود. من به او گفتم اگر من می‌آمدم همه می‌فهمیدند و بازی سه بر صفر به سود آن‌ها می‌شد. سال بعد ایشان یک ماه زودتر کارت فوتبال من را صادر کرد و دیگر نگذاشت به سمت هندبال بروم. دیگر این گونه شد که من از هندبال کنار رفتم.

* قبلا در جایی گفته بودید که هندبال را بیشتر از فوتبال دوست داشتید؟

واقعا خیلی به هندبال علاقه‌مند بودم. یادم است حتی زمانی که در تیم بانک ملی بودم سه چهار بازی برای تیم هندبال بازی کردم. بعد دیگر از نوجوانان بانک ملی شروع کردم آن زمان مربی‌ام آقای شفیعی بود. در رده جوانان با آقای دوستی کار کردم و در بزرگسالان هم که خدمت آقای میرآخوری بودیم.

* چند سال بود که به این زمین بانک ملی نیامده بودید؟

یادم نمی‌آید. آخرین باری که آمدم زمین بازی فعال بود. من هر وقت از آلمان می‌آمدم مستقیم برای تمرین کردن به این زمین می‌آمدم. فکر می‌کنم ۱۰ سالی می‌شود که به این زمین نیامده بودم. وقتی قراردادم با بوخوم تمام شد با هامبورگ به توافق رسیدم. در تعطیلات به ایران بازگشتم و ۲۰ روز در این زمین شدید تمرین کردم. وقتی در تست‌های آمادگی جسمانی اول فصل هامبورگ شرکت کردم نفر اول شدم.

* آقای نجفی شما هم با مهدوی‌کیا هم‌بازی بودید. از خاطرات‌تان برای ما بگویید.

آشنایی من و آقامهدی به سال ۷۳ بازمی‌گردد. من از سال ۷۱ که رباط صلیبی پاره کردم و دو سالی بود که بازی نمی‌کردم و خیلی سخت بود که مربیان بعد از چنین مصدومیتی به یک بازیکن اعتماد کنند اما آقای میرآخوری این اعتماد را به من کرد و من به فوتبال برگشتم. دومین بازی آن فصل ما با تیم بسیج بود که ۲ – ۱ بردیم. یک گل آقامهدی زد و یک گل هم من زدم. خاطرات زیادی با مهدوی‌کیا دارم. یادم می‌آید آقای دوستی‌مهر که مربی تیم‌های جوانان و امید بودند برای هماهنگی بازی‌های رده‌های سنی مختلف به هیات فوتبال می‌رفتند تا زمان بازی‌ها تنظیم کنند چرا که مهدوی‌کیا در همه رده‌های سنی بازی می‌کرد و هیئت فوتبال به خاطر مهدی برنامه مسابقات را تنظیم می کرد. واقعا با سختی کار می‌کردیم. من تا سال ۷۷ بازی کردم و در آن سال بعد از ادموند بزیک در لیگ آزادگان نفر دوم گلزنان شدم. بعد از آن تیم ما منحل شد. یادم است با تیم اردبیل بازی داشتیم. قرار بود با هواپیما برویم اما پرواز کنسل شد. با فدراسیون هماهنگ شد که باید حتما به اردبیل برویم. با اتوبوس رفتیم و تقریبا ساعت یک نصف شب به اردبیل رسیدیم. یک هتل برای اسکان پیدا کردیم و فکر کردیم بالاخره جایی را برای استراحت و گرم شدن پیدا کرده‌ایم. اما آنجا به ما گفتند که اشتباه آمده‌اید. تیم کشتی کردستان باید اینجا بیاید. ساعت ۲:۳۰ نیمه شب ما را از هتل بیرون کردند. آقای میرآخوری بعد از گشتن در شهر بالاخره یک مسافرخانه را برای استراحت در آن شب پیدا کرد. صبح که از خواب بیدار شدیم بعد از صرف صبحانه برای بازی به سمت زمین چمن رفتیم و وقتی رسیدیم دیدیم که زمین یخ زده است. خود من که کفش ۶ استوک پوشیده بودم دو تا از استوک‌های کفشم شکست. بازی هم ۱ – ۱ شد. هیچ وقت آن خاطره را فراموش نمی‌کنم. روزهای خوبی با آقامهدی داشتیم و باعث افتخار من و بانک ملی است که چنین عزیزی به چنین جایگاه بالا رسیده است. امیدوارم در مراحل بعدی زندگی‌اش هم موفق باشد.

مهدوی‌کیا: پیرو صحبت‌های آقای نجفی باید بگویم که وقتی مسابقه‌ها در آن‌ سال‌ها شروع می‌شد من دیگر تمرین نمی‌کردم چرا که باید در همه رده‌ها به میدان می‌رفتم. یک سال در فینال جام حذفی به تیم کشاورز خوردیم که مرحوم قایقران و کریم باقری و فریبرز مرادی در آن تیم بودند و خیلی تیم خوبی داشتند. در همین ورزشگاه شیرودی بازی داشتیم. صبح هم من با تیم جوانان بازی داشتم. هرچقدر با آقای دوستی کلنجار رفتم که بگذارید من در این بازی به میدان نروم اما او قبول نکرد و گفت که باید حتما در تیم جوانان بازی کنی و بعد به آن جا بروی. ما در رده جوانان با تیم بسیج بازی داشتیم که همیشه در این رده تیم خوبی داشت. ۹۰ دقیقه من را بازی دادند. ۱- ۰ بردیم و گل تیم‌مان را هم من زدم. علی چینی که بعدها به استقلال رفت آن زمان بازیکن بسیج بود و ما خیلی با هم کری می‌خواندیم! آقای میرآخوری اینجا هستند و می‌توانند شهادت بدهند. من همیشه با خودم ۱۰۰ تماشاگر داشتم و هر جا بازی می‌کردم دوستان و خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایم با من می‌آمدند. حتی در آن زمان ما لیدر داشتیم! سال ۷۰ فردی به نام جواد که از همرشهریهای ما هم هست، داشتیم که ۲ متر قدش بود و موهای فرفری داشت. هر کی او را می‌دید می‌ترسید. او لیدر بانک ملی و تشویق کننده ما بود. بلافاصله بعد از آن بازی به سمت بازی با کشاورز رفتم. زمانی که من به ورزشگاه شیرودی رسیدم بازیکنان در تونل و در حال گرم کردن خود بودند. من لباس‌هایم را عوض کردم و به زمین رفتم. باز هم ۹۰ دقیقه بازی کردم و در دقیقه ۸۵ گل پیروزی را با سر زدم و ۲ – ۱ بازی را بردیم. یعنی در یک روز دو تا ۹۰ دقیقه فوتبال بازی کردم. الان اگر یک ۹۰ دقیقه بازی کنیم باید یک هفته بخوابیم.

من در سال اول حضورم در بانک ملی ماهی هزار تومان حقوق می‌گرفتم. ماه اول پول‌مان را در یک پاکت گذاشتند و به ما دادند. ما پرسیدیم این دیگر چیست مگر به ما حقوق هم می‌دهند؟ با تعجب می پرسیدیم یعنی هم بازی کنیم هم پول بگیریم! بعد از آن مسابقه‌ها در رقابت‌های قهرمانی کشور هم شرکت کردیم و آن‌جا هم همه تیم‌ها را بردیم. حالا همه شهرستان‌ها را با اتوبوس می‌رفتیم. آقای میرآخوری و آقای نجفی که کنار من نشسته‌اند یادشان است. با چنین امکاناتی می‌رفتیم و همه تیم‌ها را هم می‌بردیم فقط به این خاطر که اینجا با عشق کار می‌کردیم و بازیکنان واقعا دل به کار می‌دادند.


* یعنی شما به گونه‌ای مسبب خداحافظی فرکی هم شدید؟

مهدوی‌کیا با خنده: نه. او در آخرین بازی‌اش در دقیقه ۲۰ دچار مصدومیت شد که فکر می‌کنم از ناحیه همسترینگ بود و بعد هم سال آخر فوتبال‌شان بود و بعد از آن بازی از فوتبال خداحافظی کردند.

* آقای کتابفروش از دوران کودکی مهدوی‌کیا بگویید. او همیشه فرد آرامی بوده است. شما چیزی از شیطنت‌های او به یاد دارید؟

کتابفروش: مهدوی‌کیا از همان بچگی خصوصیات اخلاقی مثبت داشت و زیاد هم شیطنت نمی‌کرد. ماشاءالله مهدی پر از انرژی بود. یک خاطره دیگر برای شما تعریف کنم. ورزشکار باید ویژگی‌هایی مثل سرعت و استقامت داشته باشد که از این خصوصیات مهدی صحبت کردیم اما موضوع دیگر قدرت است. یک بازی هندبال داشتیم که تیم مقابل توپ را لو داد. مهدوی‌کیا خط‌زن بود. یک بار از وسط زمین هندبال چنان شوتی به سمت دروازه زد که توپ به تیر دروازه برخورد کرد و به سمت بالا کمانه کرد. دروازه‌بان تا آمد توپ را در دست بگیرد، توپ در دستانش له شده بود چرا که قبل از آن باد توپ در حین رسیدن به او خالی شد. یعنی آنقدر با قدرت شوت زده بود که توپ پنچر شد. شیطنت‌های مهدوی‌کیا این گونه بود.

* شما پس از گذشت بیش از ۲۰ سال از دورانی که مهدوی‌کیا شاگردتان بود همچنان با او ارتباط دارید. آیا افراد دیگری بوده‌اند که کماکان با آن‌ها هم در ارتباط باشید؟ اصلا می شود سراغ داشت ورزشکار دیگری را که بعد از بیست و چند سال همچنان با اولین معلمش ارتباط داشته باشد؟

کتابفروش: افراد متعددی بودند که در رشته‌های مختلف از جمله دوچرخه‌سواری وارد شدند اما شاید امکان موفق شدن را نداشتند. این هم یکی دیگر از خصوصیات خوب مهدی است که در محله‌ای زندگی می‌کرد که شرایط چندان خوبی نداشت. خود مهدی بهتر می‌داند. خیلی از افراد بودند که منحرف شدند و به راه‌های دیگری رفتند اما چنین شخصیتی که بتواند از آن محله سربلند بیرون بیاید خیلی مهم است. به هر حال آن افراد نتوانستند به جایی برسد شاید شانس با آن‌ها یار نبوده اما به نظر من شانس همه چیز نیست. شانس قسمتی از موفقیت افراد است. اما وقتی از آن زمان به مهدی می‌گویم که تو به تیم ملی می‌رسی هر کس دیگری نمی‌رود. الان هم به شما می‌گویم که پایان کار مهدی نیست. او پتانسیل‌های زیادی دارد و می‌تواند در مربی‌گری به جاهای خوبی برسد. حتما مربی سربلند و موفقی خواهد شد.


* ارتباط شما چگونه بود؟ آیا بعد از اینکه مهدوی کیا به موفقیت رسید متوجه شدید که یکی از شاگردان‌تان به جایی رسیده یا اینکه پیش از آن هم با هم ارتباط داشتید؟

کتابفروش: ما کماکان با هم در ارتباط بودیم. دورادور با هم تماس داشتیم. هرچند وقت یک بار همدیگر را می‌دیدیم. همیشه رابطه‌مان خوب بوده و فکر نمی‌کنم چیز خاصی بتواند باعث جدایی ما شود.

* آقای مهدوی‌کیا چه زمانی از هندبال به سمت فوتبال رفتید؟

زمانی که در بانک ملی فوتبال را شروع کردم دیگر هندبال را به طور کل کنار گذاشتم. خاطره دیگری برایتان بگویم، بعد این همه سال ایرادیدی ندارد که این قضیه را فاش کنم. وقتی مسابقه‌های هندبال تهران شروع شد من در تیم منطقه ۱۴ بودم. تیم ما آن سال قهرمان شد. معلم ورزشی داشتیم به نام آقای کاشانی که ایشان خیلی دوست داشت من را به رشته فوتبال ببرد. یک دانش‌آموز در مدرسه داشتیم که تقریبا هم‌فامیلی من بود و نام خانوادگی‌اش مهدوی بود. یک کارت برای من درست کردند، اسم و فامیلی او بود اما عکس من روی آن کارت بود. یعنی من در مسابقه‌های هندبال بازی می‌کردم و در رقابت‌های فوتبال هم حضور داشتم. بعد در رقابت‌های هندبال قهرمان تهران شدیم، در فوتبال در فینال به منطقه ۱۵ خوردیم. مرز منطقه ۱۴ و ۱۵ همین خیابان خاوران است. همه مربیان و دانش‌آموزان آن‌ها من را می‌شناختند و من روز فینال برای تیم فوتبال‌مان بازی نکردم چرا که اگر بازی می‌کردم بازی ۳ بر صفر به سود حریف می‌شد. نرفتم و بازی را هم باختیم. فردا آن روز آقای کاشانی خیلی از دست من شاکی بود. من به او گفتم اگر من می‌آمدم همه می‌فهمیدند و بازی سه بر صفر به سود آن‌ها می‌شد. سال بعد ایشان یک ماه زودتر کارت فوتبال من را صادر کرد و دیگر نگذاشت به سمت هندبال بروم. دیگر این گونه شد که من از هندبال کنار رفتم.

* قبلا در جایی گفته بودید که هندبال را بیشتر از فوتبال دوست داشتید؟

واقعا خیلی به هندبال علاقه‌مند بودم. یادم است حتی زمانی که در تیم بانک ملی بودم سه چهار بازی برای تیم هندبال بازی کردم. بعد دیگر از نوجوانان بانک ملی شروع کردم آن زمان مربی‌ام آقای شفیعی بود. در رده جوانان با آقای دوستی کار کردم و در بزرگسالان هم که خدمت آقای میرآخوری بودیم.

* چند سال بود که به این زمین بانک ملی نیامده بودید؟

یادم نمی‌آید. آخرین باری که آمدم زمین بازی فعال بود. من هر وقت از آلمان می‌آمدم مستقیم برای تمرین کردن به این زمین می‌آمدم. فکر می‌کنم ۱۰ سالی می‌شود که به این زمین نیامده بودم. وقتی قراردادم با بوخوم تمام شد با هامبورگ به توافق رسیدم. در تعطیلات به ایران بازگشتم و ۲۰ روز در این زمین شدید تمرین کردم. وقتی در تست‌های آمادگی جسمانی اول فصل هامبورگ شرکت کردم نفر اول شدم.

* آقای نجفی شما هم با مهدوی‌کیا هم‌بازی بودید. از خاطرات‌تان برای ما بگویید.

آشنایی من و آقامهدی به سال ۷۳ بازمی‌گردد. من از سال ۷۱ که رباط صلیبی پاره کردم و دو سالی بود که بازی نمی‌کردم و خیلی سخت بود که مربیان بعد از چنین مصدومیتی به یک بازیکن اعتماد کنند اما آقای میرآخوری این اعتماد را به من کرد و من به فوتبال برگشتم. دومین بازی آن فصل ما با تیم بسیج بود که ۲ – ۱ بردیم. یک گل آقامهدی زد و یک گل هم من زدم. خاطرات زیادی با مهدوی‌کیا دارم. یادم می‌آید آقای دوستی‌مهر که مربی تیم‌های جوانان و امید بودند برای هماهنگی بازی‌های رده‌های سنی مختلف به هیات فوتبال می‌رفتند تا زمان بازی‌ها تنظیم کنند چرا که مهدوی‌کیا در همه رده‌های سنی بازی می‌کرد و هیئت فوتبال به خاطر مهدی برنامه مسابقات را تنظیم می کرد. واقعا با سختی کار می‌کردیم. من تا سال ۷۷ بازی کردم و در آن سال بعد از ادموند بزیک در لیگ آزادگان نفر دوم گلزنان شدم. بعد از آن تیم ما منحل شد. یادم است با تیم اردبیل بازی داشتیم. قرار بود با هواپیما برویم اما پرواز کنسل شد. با فدراسیون هماهنگ شد که باید حتما به اردبیل برویم. با اتوبوس رفتیم و تقریبا ساعت یک نصف شب به اردبیل رسیدیم. یک هتل برای اسکان پیدا کردیم و فکر کردیم بالاخره جایی را برای استراحت و گرم شدن پیدا کرده‌ایم. اما آنجا به ما گفتند که اشتباه آمده‌اید. تیم کشتی کردستان باید اینجا بیاید. ساعت ۲:۳۰ نیمه شب ما را از هتل بیرون کردند. آقای میرآخوری بعد از گشتن در شهر بالاخره یک مسافرخانه را برای استراحت در آن شب پیدا کرد. صبح که از خواب بیدار شدیم بعد از صرف صبحانه برای بازی به سمت زمین چمن رفتیم و وقتی رسیدیم دیدیم که زمین یخ زده است. خود من که کفش ۶ استوک پوشیده بودم دو تا از استوک‌های کفشم شکست. بازی هم ۱ – ۱ شد. هیچ وقت آن خاطره را فراموش نمی‌کنم. روزهای خوبی با آقامهدی داشتیم و باعث افتخار من و بانک ملی است که چنین عزیزی به چنین جایگاه بالا رسیده است. امیدوارم در مراحل بعدی زندگی‌اش هم موفق باشد.


مهدوی‌کیا: پیرو صحبت‌های آقای نجفی باید بگویم که وقتی مسابقه‌ها در آن‌ سال‌ها شروع می‌شد من دیگر تمرین نمی‌کردم چرا که باید در همه رده‌ها به میدان می‌رفتم. یک سال در فینال جام حذفی به تیم کشاورز خوردیم که مرحوم قایقران و کریم باقری و فریبرز مرادی در آن تیم بودند و خیلی تیم خوبی داشتند. در همین ورزشگاه شیرودی بازی داشتیم. صبح هم من با تیم جوانان بازی داشتم. هرچقدر با آقای دوستی کلنجار رفتم که بگذارید من در این بازی به میدان نروم اما او قبول نکرد و گفت که باید حتما در تیم جوانان بازی کنی و بعد به آن جا بروی. ما در رده جوانان با تیم بسیج بازی داشتیم که همیشه در این رده تیم خوبی داشت. ۹۰ دقیقه من را بازی دادند. ۱- ۰ بردیم و گل تیم‌مان را هم من زدم. علی چینی که بعدها به استقلال رفت آن زمان بازیکن بسیج بود و ما خیلی با هم کری می‌خواندیم! آقای میرآخوری اینجا هستند و می‌توانند شهادت بدهند. من همیشه با خودم ۱۰۰ تماشاگر داشتم و هر جا بازی می‌کردم دوستان و خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایم با من می‌آمدند. حتی در آن زمان ما لیدر داشتیم! سال ۷۰ فردی به نام جواد که از همرشهریهای ما هم هست، داشتیم که ۲ متر قدش بود و موهای فرفری داشت. هر کی او را می‌دید می‌ترسید. او لیدر بانک ملی و تشویق کننده ما بود. بلافاصله بعد از آن بازی به سمت بازی با کشاورز رفتم. زمانی که من به ورزشگاه شیرودی رسیدم بازیکنان در تونل و در حال گرم کردن خود بودند. من لباس‌هایم را عوض کردم و به زمین رفتم. باز هم ۹۰ دقیقه بازی کردم و در دقیقه ۸۵ گل پیروزی را با سر زدم و ۲ – ۱ بازی را بردیم. یعنی در یک روز دو تا ۹۰ دقیقه فوتبال بازی کردم. الان اگر یک ۹۰ دقیقه بازی کنیم باید یک هفته بخوابیم.

* مهدوی‌کیا بعد از خداحافظی ناگهانی‌اش از فوتبال گفته بود در مکتبی بزرگ شدم که چوب هم بالای سرم باشد حرف نمی‌زنم. آقای میرآخوری آیا این اخلاق ناشی از کارهایی بوده که در بانک ملی انجام شده یا اینکه مهدوی‌کیا خودش چنین شخصیتی داشته است؟

میرآخوری:‌ مهدی نه تنها در این رابطه بلکه در همه مصاحبه‌ها و صحبت‌هایی که از او دیده‌ام این متانت را داشته است. حالا شما به مسئله خداحافظی مهدی اشاره کردید. من فکر می‌کنم سرمایه‌ای مثل مهدوی‌کیا که خودش با انتقال خود به بوخوم آلمان سرمایه‌ی زیادی برای پرسپولیس گذاشت و این تیم را یکی دو سال بیمه کرد،‌ وضعیتی که امسال برایش پیش آمد اصلا پسندیده نبود. به هر حال مدیریت باشگاه پرسپولیس و کادر فنی این تیم می‌توانستند برخورد بهتری با مهدی داشته باشند. مهدی هنوز سر پا بود و هنوز

خبرهای تصویری

بعدی قبلی

تمام حقوق برای سایت فوتبال . آی آر محفوظ است . هر گونه نقل مطلب و خبر از سایت با ذکر منبع مجاز است | 1391