برای عضویت در سایت نیاز به ثبت نام ندارید! کافیست در یکی از سرویسهای گوگل، فیسبوک یا یاهو عضو باشید و از گزینه ورود استفاده کنید. این روش در بسیاری از سایتهای بزرگ استفاده می‌گردد و شما را از بیادسپاری یک نام کاربری و رمز عبور دیگر بی‌نیاز می‌کند. این کار از طریق پروتکول امن OAUTH2 صورت می‌پذیرد. برای اطلاعات بیشتر، صفحه مربوطه در ویکی‌پدیا را بخوانید.

حامد لک: فوتبالیست نمی شدم می مردم!

سه‌شنبه، ۱۶ مهر ۱۳۹۲، ساعت ۱۵:۲۸ — گل

همیشه با خودم می‌گفتم یعنی می‌شود یک روز علی آقای کریمی را از نزدیک ببینم. امسال که شنیدم قرار است به تراکتورسازی بیاید اشک به چشمانم آمد

استعداد در فقر امکانات. شاید این، بهترین جمله برای وصف حامد لک باشد. این گلر ۲۳ ساله، شاید آخرین نمونه از بازیکنانی باشد که از دوردست‌ها، از زمین‌های خاکی و بی‌امکانات به تیم ملی رسیدند و آرزوهای دوران کودکی خود را به چشم دیدند. روزی که حامد لک در کهریزک، باقر شهر و حوالی بهشت زهرا، در زمین‌های خاکی پر از سنگ و آسفالت‌های سفت شیرجه می‌زد و از درد زخم پهلوی خود، شب‌ها خواب را به چشمان خود نمی‌دید شاید کمتر کسی تصورش را می‌کرد که به تیم ملی برسد. او مثل تمام بچه‌ها، آرزوهایی در سر داشت. خودش می‌گوید: «همیشه با خودم می‌گفتم یعنی می‌شود یک روز علی آقای کریمی را از نزدیک ببینم. امسال که شنیدم قرار است به تراکتورسازی بیاید اشک به چشمانم آمد. وحشتناک خوشحال بودم. حتی اگر بهترین دروازه‌بان جهان هم بشوم همیشه می‌گویم که آرزویم دیدن علی آقا بود. گفتن این مساله برای من افت نیست. حتی وقتی کنار علی کریمی هستم و طرفدارانش دوست دارند با او عکس بیندازند افتخار می‌کنم که عکاسی‌اش را می‌کنم. افتخار بزرگی که از گفتنش ابایی ندارم.» با حامد لک گپ زدیم، از شروع فوتبالش، از روزهایی که در کهریزک و خانه‌ای کوچک زندگی می‌کرد تا حالا که یکی از شاگردان کروش است و از دروازه‌بان‌های بزرگ لیگ. او بی شیله پیله است، دوستانش این را می‌گویند. در عین سادگی خاطرات زندگی خود را تعریف می‌کند و البته از پدر، مادر و برادرش تشکر. می‌گوید اگر فوتبال نبود می‌مرد و از این حرف‌ها. مصاحبه با حامد لک می‌تواند تکان دهنده باشد و البته یک الگوی واقعی. برای آنها که بدانند از هیچ هم می‌شود به همه چیز رسید. البته مثل حامد باید استعداد هم داشت، استعدادی که چشم‌های کروش را گرد کند. با او قدم می‌زنیم، در خیابان زندگی‌اش. برمی‌گردیم عقب، از روزهای سخت داستان را مرور می‌کنیم، از خانه ۱۲ متری، از آن زیرزمین، از تابستان‌های کار، از زندگی شیرین با پدر و مادری سختکوش، به این روزها می‌رسیم، به روزهای باشکوه، به این روزها که حامد لک با پروازهایش به آسمان می‌رسد.

_از کی فهمیدی می‌توانی یک فوتبالیست بشوی؟ اصلا چه شد که آمدی سراغ فوتبال و گلری؟
بابام گلر بود. گلری‌اش را که می‌دیدم علاقه‌مند شدم تا مثل او شوم. در کوچه که با بچه محل‌ها بازی می‌کردیم همیشه تو گل می‌ایستادم. فکر می‌کنم هفت سالم بود یا هشت سال. اصلا علاقه‌ای به بازی در خط حمله نداشتم. مثلا با بچه‌ها که می‌رفتیم با کوچه‌های دیگر بازی کنیم همیشه گلر بودم. گلری پدرم هم باعث شد تا بیشتر به حضور در این پست علاقه‌مند شوم.
_پدرت حرفه‌ای بازی می‌کرد؟
یک دوره کوتاه در راه‌آهن بود اما چون دوست داشت محلی بازی کند و کنار دوستانش باشد، فوتبال حرفه‌ای را رها کرد. فوتبال در محله و همراه دوستانش برای پدرم بیشتر از فوتبال حرفه‌ای اهمیت داشت.
_پس به خاطر پدرت و با دیدن او گلر شدی؟
دقیقا. دیدم گلری هیجان دارد و علاقه‌مند شدم. وقتی می‌دیدم یک گلر تنها کسی است که می‌تواند توپ را بالای سر همه با دست بگیرد خیلی بیشتر علاقه پیدا کردم تا دروازه‌بان شوم.
_با دوستان و بچه محل‌هایت در زمین خاکی بازی می‌کردی؟
هم در زمین خاکی و هم روی آسفالت. وقتی زمین خاکی‌هایی می‌دیدم که خوب است و سنگش کمتر از بقیه، واقعا خوشحال می‌شدم. انگار دنیا را به من داده بودند چون در زمین‌های پر از سنگ، وقتی که شیرجه می‌زدم استخوان‌های پهلویم به زمین می‌سابید و زخم می‌شد. ولی زمین خاکی، کمتر سنگ داشت، پهلوهایم کمتر زخم می‌شد و شب‌ها راحت‌تر می‌توانستم بخوابم. بدون درد و زخم.
_بچه کجایی؟
بزرگ شده باقرشهر هستم، نزدیک بهشت زهرا. ۱۱ سال آنجا بودم و ۴ سال هم کهریزک. ۴ سال بعد را هم رفتیم دولت آباد شهرری.
_امکانات چطور بود؟ مثل خیلی از بازیکنان قدیمی، به سختی وارد فوتبال شدی یا خانواده‌ای مرفه داشتی؟
مرفه نبودم اما پدر و مادرم همیشه برای من زحمت می‌کشیدند. زحمات آنها هرگز از یادم نمی‌رود. ۱۱ سال در یک خانه ۱۲ متری زندگی کردیم. زندگی سخت اما شیرین. بعد یک سال در زیرزمین یک خانه زندگی کردیم. شب‌ها خواب نداشتم، کارم شده بود کشتن سوسک. بعد که رفتیم کهریزک و خانه خریدیم. خانه ما گنبدی شکل بود. همیشه ترس داشتم که نکند باران ببارد، چکه کند و ما خیس شویم. اینها را می‌گویم و باز هم از پدر و مادرم تشکر می‌کنم. بعد از آن هم آمدیم دولت آباد شهرری. خانه ما کوچک بود اما شیک و به همین دلیل خیلی خوشحال بودم.
_آن زمان فکر می‌کردی یک روز پولدار شوی؟
هنوز که پولدار نشده‌ام. باور کنید بچه که بودم می‌رفتم سر کار. در کهریزک، ۳ ماه تعطیلی تابستان را کار می‌کردم.
_چه کاری؟
کارتون‌سازی. البته فوتبال هم بازی می‌کردم، در تیم‌های توابع تهران. کار برای من در آن سن و سال خیلی سخت بود. یک تابستان و سه ماه آن، برای من خیلی سخت گذشت. آمدم پیش مادرم و به او گفتم دیگر نمی‌توانم کار کنم. او هم گفت اشکالی ندارد، برو فوتبالت را بازی کن. به مادرم گفتم یا فوتبالیست می‌شوم یا می‌میرم. خندید و گفت تلاشت را بکن، حتما به هدفت می‌رسی.
_چطور شد که وارد فوتبال حرفه‌ای شدی؟
وقتی رفتیم دولت آباد، یکی از دوستانم به نام سپهر ابراهیمی که خیلی برایم زحمت کشید و زیر نظر یعقوب حاصلی کار می‌کرد با من تمرین کرد. کارهای ریز گلری را با هم در می‌آوردیم و تمرین می‌کردیم تا اینکه رفتم تست جوانان صبا.
_اولین تیم حرفه‌ای‌ات بود؟
حرفه‌ای بله. هم رفتم صبا تست دادم و هم استیل آذین. استیل آذین که بودم کمرم داغان شد. روی یک شیرجه‌ای که زدم با کمر آمدم پایین و آسیب دیدم. مربیان صبا ۱۰ روز به من وقت دادند. گفتند اگر خوب شدی دوباره بیا تست وگرنه برو خانه‌ات. ۱۰ روز رفتم استراحت. دکتر گفت دیسک کمر داری و دیگر نمی‌توانی بازی کنی. دقیقا یادم می‌آید که ماه رمضان بود. مادرم گفت برویم پیش یک دکتر دیگر. از یک سو دلسرد شده بودم و از سوی دیگر پیگیری‌های مادرم را که می‌دیدم روحیه می‌گرفتم. رفتیم سراغ یک دکتر دیگر. او برای من چند ژل تجویز کرد و البته آب درمانی. باورتان نمی‌شود اما ۱۰ روزه خوب شدم. درد ریز داشتم اما رفتم و تست دادم تا اینکه مرا به‌عنوان گلر سوم برداشتند. یادم می‌آید سرپرست ما حاج آقا حیدرنژاد بود و مربی گلرها هم نادر صبری. آنقدر خوب تمرین کردم که گلر دو شدم.
_آن سال برای جوانان صبا بازی هم کردی؟
یک بازی کردم که خیلی هم استرس داشتم. ۴-۲ باختیم و من ۴ گل خوردم. فصل که تمام شد رفتم تست بزرگسالان راه‌آهن. داود مهابادی سرمربی بود و مهدی تارتار هم کنارش. بعد از یک نیمه تست، مهابادی گفت که می‌خواهمت اما مشکل من، رضایتنامه صبا بود. مهابادی و تارتار با فیروز کریمی تماس گرفتند و گفتند این بچه را می‌خواهیم اما آقا فیروز و صبا رضایت ندادند. ماندم و آن فصل ۱۴ بازی برای امیدها انجام دادم. فقط ۳ تا از بازی‌ها را بازی نکردم. البته کنار بازی برای امیدها، با بزرگسالان هم تمرین می‌کردم.
_زمان ضیایی بود که کامل آمدی بزرگسالان صبا؟
دقیقا. آن زمان ضیایی سرمربی بود، یعقوب حاصلی و حمید مطهری کمک‌هایش. حمید مطهری که نقش بسیاری در پیشرفتم داشت به ضیایی گفت گلر امیدها خیلی خوب است. آن زمان ۵ بازی متوالی گل نخورده بودم و ۴ پنالتی هم گرفته بودم. ضیایی گفت بیاید ببینمش. رفتم و یک بازی دوستانه برای بزرگ‌ها بازی کردم. ضیایی گفت بیا و رفتم کنار ارشاد یوسفی و مهدی واعظی.
_همان فصل و در ۱۸ سالگی بازی کردی؟
آن فصل بازی به من نرسید تا اینکه کربکندی همراه با ویسی به صبا آمد. ارشاد یوسفی محروم شد و مهدی واعظی در دقیقه ۲۰ یکی از بازی‌ها از زمین اخراج شد. من به زمین رفتم و برای اولین بار بازی کردم. یک بازی هم در لیگ بود که واعظی اخراج شد و دوباره من به زمین رفتم. بعد از این دو بازی، دیگر به من بازی نرسید. آن فصل ششم شدیم که فصل بعدش محمود یاوری آمد.
_زمان یاوری زیاد بازی نکردی. چرا؟
آقای یاوری اعتقادی به جوان‌ها نداشت و بیشتر از واعظی و غلامعلی‌زاد استفاده می‌کرد. وقتی ویسی سرمربی شد من را جلوی تراکتورسازی بازی داد، همان بازی معروف که خیلی توپ گرفتم. مربی تراکتورسازی کمالوند بود و ستاره‌اش کرار جاسم. سال ۸۸ بود. ویسی به من گفت می‌خواهم تو را یک در میان بازی بدهم تا همه بگویند کجاست آن دروازه‌بان جوان و چالاک.
_تو چه گفتی؟
من هم گفتم چشم آقا. هر چه شما بگویید. آن زمان داریوش اسفندیاری خیلی برای من زحمت کشید و سنگ تمام گذاشت. همان زمان و بعد از چند بازی برای صبا، انگشت دستم شکست. بازی تیم امید روبروی قرقیزستان را از دست دادم و البته چند بازی برای تیم باشگاهی‌ام را. سیزده به در دستم بهتر شد. طوری که کم و بیش تمرین می‌کردم. داستان‌های بازی پیکان- صبا پیش آمد و آنجا از من خواستند که با دست شکسته بازی کنم. دستم را تیپ کردند تا تمرین کنم. آن سال، ۸ بار برای صبا بازی کردم و سال بعدش که ویسی تیم جوانی بست ۲۷ بازی.
_تو نقش زیادی در کسب سهمیه آسیا داشتی. همان سال بود که پیشنهاد بشیکتاش هم مطرح شد. درست می‌گویم؟
بله. زمان ویسی بود که پیشنهاد رسمی از بشیکتاش به دستم رسید و حتی سایت بشیکتاش هم نوشت قرار است حامد لک بیاید. متاسفانه مشکل خروجی نگذاشت به این تیم بروم. موضوع را با ویسی در میان گذاشتم. او گفت برو اما نمی‌توانستم خارج شوم، چون هنوز سربازی نرفته بودم.
_در همین سال‌ها به تیم امید هم دعوت شدی. همان بازی معروف مقابل عراق و حذف از المپیک....
در عراق، یک- صفر و با گل مسلمان بازی را بردیم اما در بازی برگشت روحیه ما به هم ریخت. از قبل ۳- صفر باخته بودیم و در بازی هم دو- صفر باختیم. بازی خاصی بود، دیداری که منجر شد به حذف ما از المپیک.
_اولین بار کی به تیم ملی دعوت شدی؟
فکر می‌کنم روزهای اول حضور کروش. تقریبا ۳ سال پیش. یک بار جلوی موزامبیک بازی کردم و یک بار هم در مسابقات غرب آسیا مقابل یمن.
_الان هم که در اردو هستی و امیدوار به آینده....
کروش نشان داده که همه بازیکنان را می‌بیند. او هر کسی را که خوب کار کند دعوت می‌کند. من هر وقت خوب بودم، دعوت شدم و هر وقت که خوب نبودم نه. امسال در تراکتورسازی و به نظر کارشناسان، عملکرد قابل دفاعی داشته‌ام و امیدوارم که همین روند را ادامه بدهم.
_گفتی تراکتورسازی. چه شد که از صبا به تراکتورسازی رفتی؟
قرارداد من با صبا تمام شده بود و شرایط برای ماندن من در صبا مهیا نبود. با مشورت دوستانم، یک تیم بزرگ را برای ادامه فوتبال انتخاب کردم. تیمی به نام تراکتورسازی که مربی‌اش مجید جلالی بود و یک مدیرعامل دوست داشتنی داشت به نام زینی زاده. البته تماشاگران خونگرم را نباید از یاد ببرم. آنها در انتخاب من نقش داشتند. خوشبختانه در این ۱۲ هفته بد کار نکرده‌ام. به همراه بازیکنان بزرگ خط دفاعی و به کمک آنها یکی از بهترین خطوط دفاعی هستیم و بابت همین موضوع خدا را شکر می‌کنم.
_انگار با علی کریمی هم رابطه خوبی داری....
وقتی قرارداد بستم گفتند قرار است علی کریمی به تراکتورسازی بیاید. اشک به چشمانم آمد، وحشتناک خوشحال بودم. آرزوی بچگی‌ام بود که علی آقا را از نزدیک ببینم. همیشه وقتی بازی می‌کرد، دعا می‌کردم که بهترین بازی‌اش را انجام دهد. چه زمانی که در پرسپولیس بود و چه زمانی که برای بایرن بازی می‌کرد. وقتی کریمی آمد با خودم گفتم حامد، ببین از کجا به کجا رسیدی. حتی اگر روزی بوفون شوم یا بهترین گلر دنیا، این را می‌گویم که عاشق علی کریمی بودم و از بچگی دوستش داشتم. پیش هر کس که بخواهید سینه سپر می‌کنم و می‌گویم که کریمی را دوست دارم. برایم افت ندارد و کوچک هم نمی‌شوم. بگذارید یک مثال برایتان بزنم. وقتی در فرودگاه هستیم یا هتل، اکثرا من کنار علی آقا هستم. باور کنید ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر می‌آیند تا با او عکس یادگاری بیندازند. همه عکس‌ها را من می‌اندازم و این برایم افت ندارد. عکاس علی کریمی بودن برایم افتخار بزرگی است. هیچ ابایی هم ندارم که این حرف را بزنم. امیدوارم زودتر خوب شود و به تمرین برگردد.

خبرهای تصویری

بعدی قبلی

تمام حقوق برای سایت فوتبال . آی آر محفوظ است . هر گونه نقل مطلب و خبر از سایت با ذکر منبع مجاز است | 1391